تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست
هزار بار اين روزها، خودم را در آغوشت رها کردم ... صورتم را بر روي صورتت چسباندم تا بوي نفست نوازشم کند و با بغض در گوشت گفتم: تو هديه ي خدايي، دوستت دارم عزيزم... و تو مرا در آغوشت ميفشاري و مي گويي: من بيشتر

.

.

.

دوست دارم اين خيالاتِ پاک را در حضور خداوند

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1391ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بی نام  | 

دو ماه، فکر دیدارت بودم... هزار آرزو و هزار نقش را برای شروع سخنم با تو تمرین کرد... اما؛ زمان دیدارت فهمیدم نه تو اویی و نه من، آن منِ قدیم

گل هایی که با هزار عشق برایت آوردم را دادی به کس دیگر، و این یعنی باید رهایت کنم تا بروی. با یک فوت کوچک، مثل قاصدک ها بروی به آنجا که اگر مال من باشی باد برایم بیاوردت، اگر نه؛ می روی پی زندگیت.

جایی شنیدم، بهترین راه فراموش کردن... دیدار دوباره است. خداحافظ

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط بی نام  | 

اوایل که دوستت داشتم، آرزوی من تنها رسیدن به تو بود... حالا، فقط مشخص شدن اینه که اگر مال منی از آن من شی و اگر نیستی فراموشت کنم... راستش را بخواهی دلگیرم... دلگیرم از این همه سخت بودنت، از این همه نبودنت

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بی نام  | 

بزرگترین صفت تو، نبودنت در تمام لحظاتیست که وجودم محتاجت است... کاش عشق ات که مانند سل در تنم لانه کرده از ذهنم پاک شود

کاش نبودی ... هیچ گاه

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط بی نام  |