تبليغاتX
کافه انتهای کوچه بن بست

اوایل که دوستت داشتم، آرزوی من تنها رسیدن به تو بود... حالا، فقط مشخص شدن اینه که اگر مال منی از آن من شی و اگر نیستی فراموشت کنم... راستش را بخواهی دلگیرم... دلگیرم از این همه سخت بودنت، از این همه نبودنت

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بی نام  | 

بزرگترین صفت تو، نبودنت در تمام لحظاتیست که وجودم محتاجت است... کاش عشق ات که مانند سل در تنم لانه کرده از ذهنم پاک شود

کاش نبودی ... هیچ گاه

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط بی نام  | 

دلم میخواست در آغوشم بگیرمت و چنان عشق را در وجودت اشاعه بدهم که بین آغوشمان پر شود از جوانه های امید...سالروزت مبارک عزیزترینم... سالها برای در آغوش کشیدنت و شانه به شانه با تو دیوانگی کردم را انتظار میکشم.

نمی دانم تو مرحمی یا زخم... نمی دانم عشقی یا یاس؟

فقط می دانم دوستت دارم و فقط میدانم زجرم میدهی با دوری ات

گاهی میگویم حتی مرا نمی خواهی و گاهی می گویم تو هم در انتظارم هستی

میدانم عشق مرا آبستن خاطرات و انتظار تو کرده

تولدت مبارک عزیزتزینم افسوس که نمی توانم به خودت بگویم...به خدا می سپارمت و بهترین ها را برایت آرزومندم

+ نوشته شده در  دوم تیر 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بی نام  | 

نمی دونم آرامش دارم و یا از تو و همه چیز بریدم... نمی دونم بریدم یا همه چیز را فراموش کردم

نه پایی برای جلو آمدن دارم و نه نایی برای رفتن

نه رفیقی برای درد دل کردن دارم و نه حتی کسی برای انتظار مرا کشیدن

شده ام هیچ... کولی ، تو و همه ی آنهایی که روزی برایم کس بودند مرا فراموش کرده اند... فقط دعای خیرم به راهتان باشد و تنهایی همدمم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بی نام  |