.
.
.
دوست دارم اين خيالاتِ پاک را در حضور خداوند
دو ماه، فکر دیدارت بودم... هزار آرزو و هزار نقش را برای شروع سخنم با تو تمرین کرد... اما؛ زمان دیدارت فهمیدم نه تو اویی و نه من، آن منِ قدیم
گل هایی که با هزار عشق برایت آوردم را دادی به کس دیگر، و این یعنی باید رهایت کنم تا بروی. با یک فوت کوچک، مثل قاصدک ها بروی به آنجا که اگر مال من باشی باد برایم بیاوردت، اگر نه؛ می روی پی زندگیت.
جایی شنیدم، بهترین راه فراموش کردن... دیدار دوباره است. خداحافظ
اوایل که دوستت داشتم، آرزوی من تنها رسیدن به تو بود... حالا، فقط مشخص شدن اینه که اگر مال منی از آن من شی و اگر نیستی فراموشت کنم... راستش را بخواهی دلگیرم... دلگیرم از این همه سخت بودنت، از این همه نبودنت
بزرگترین صفت تو، نبودنت در تمام لحظاتیست که وجودم محتاجت است... کاش عشق ات که مانند سل در تنم لانه کرده از ذهنم پاک شود
کاش نبودی ... هیچ گاه